![]() |
![]() |
|
ز دل ودیده گرامی تر دست... هم ایا هست؟ اری ز دل و دیده گرامی تر دست. در فرو بسته ترین دشواری در گرانبار ترین نومیدی بارها بر سر خود بانگ زدم : هیچت ار نیست مخور خون جگر... دست که هست یستون را به یاد آر دستهایت را بسپار به کار کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار وه... چه نیروی شگفت انگیزیست دستهایی که به هم پیوسته است به یقین هر که به هر جای دراید از پا دست هایش بسته است...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/19ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط ِآرزو |
|
|
می خواهمش در این شب تنهایی من گمان می کردم، دوستی همچون سروی سرسبز، چار فصلش همه آراستگی است من چه می دانستم، دلِ هر کس دل نیست قلبها ، ز آهن و سنگ قلب ها ، بی خبر از عاطفه اند در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری سیلِ سیالِ نگاهِ سبزت، همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود من به چشمان خیال انگیزت معتادم؛ و در این راه تباه، عاقبت هستی خود را دادم می توان ، از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو ، هر دو بیزار از این فاصله هاست شیشه پنجره را باران شست از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ چشم من ، چشمه زاینده اشک ، گونه ام بستر رود کاشکی همچو حبابی بر آب درنگاه تو رها می شدم از بود و نبود... می توانی تو به من ، زندگانی بخشی ؛ یا بگیری از من ، آنچه را می بخشی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/13ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط ِآرزو |
|
|
در باغي رها شده بودم.
نوري بيرنگ و سبك بر من مي وزيد. آيا من خود بدين باغ آمده بودم و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟ هواي باغ از من مي گذشت و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد. آيا اين باغ سايه روحي نبود كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟ ناگهان صدايي باغ را در خود جاي داد، صدايي كه به هيچ شباهت داشت. گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي كرد. هميشه از روزنه اي ناپيدا اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود. سرچشمه صدا گم بود: من ناگاه آمده بودم. خستگي در من نبود: راهي پيموده نشد. آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت؟ ناگهان رنگي دميد: پيكري روي علف ها افتاده بود. انساني كه شباهت دوري با خود داشت. باغ در ته چشمانش بود و جا پاي صدا همراه تپش هايش. زندگي اش آهسته بود. وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود. وزشي برخاست دريچه اي بر خيرگي ام گشود: روشني تندي به باغ آمد. باغ مي پژمرد و من به درون دريچه رها مي شدم. (سهراب سپهری) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/09/27ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط ِآرزو |
|
|
یکی هست که هر لحظه به یادشی...
یکی هست که اگه حتی یه روزم نباشه نبودشو به اندازه ی یه عمر حس میکنی... یکی هست که اگه یه روزی کمتر از معمول باهات حرف بزنه بدجوری دلت میشکنه! یکی هست که باید نفس تا نفس باهات باشه وگر نه ... ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/09/10ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط ِآرزو |
|
|
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد.. زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت باشی حس کنی هنوزم دوسش داری. چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده. چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش چیزی جز سلام نتونی بگی. چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری... چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی... و هزار بار تو خودت بشکنی... و اون وقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک !!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/01ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط ِآرزو |
|
|
یادم هست که رنگی را با عروسکم می پرستیدم راستی چه شد؟ گویی گلیم های پوسیده ی فراموشی بر خانه ی خاطراتم اتاق کرده اند... گویی آواری از قلبم بوی گندیده ی عشق را مشام می رساند!!! و جغد تاریک شب هو هو ی ترس را بر عروسکم می راند....
( شعر از آزاده پرهیزکار) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/11ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط ِآرزو |
|
|
خوشحالم که داری می روی! خیلی خوب است که دیگر نمی بینمت! زندگی من بهتر از روزهای پیش ادامه خواهد داشت!
گواه حرفهایم همین خنده ای است که می بینی! خدای من!!!! احتمالا کسی دارد پیاز پوست می کند! چرا چمدانت را زمین می گذاری؟ اصلا فکر نکن که از نرفتنت خوشحال شده ام! شده ام!؟؟! راستی! یک چیزی تمام ذهنم را مشغول کرده: چرا هر وقت من احساس می کنم کسی دارد پیاز پوست می کند ، تو می گویی: "دوستت دارم!"... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/11ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط ِآرزو |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/26ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط ِآرزو |
|
|
دلم گرفته زین جا هوای موندن ندارم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/28ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط ِآرزو |
|
|
تولد...تولد...تولدم مبارک...!
امروز تولدمه ! اما به قول ممزی خودم چون همه چی هفتگی شده تولدمنم به نام " هفته ی ارزو" اعلام می شود!!! از همه ی دوستان تقاضا میشود هرچی تبریک و هدیه دارند در این ۱ هفته لطف کنن! (از ۱۵ مرداد قرعه کشی شروع میشود) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/15ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط ِآرزو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
راجع به خودم!
|
| پیوندهای روزانه |
|
مهمانداری هواپیما! آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
صدفی (خیلی گله!!) پرشین اسکریپت(عزرائیل) صدف× پر پرنده نیلوفر× ورونیکا × غنچه گل خونمون شکوفه جون × زندگی دانشجویی یه صدف دیگه! × انعکاس آبی یک ذهن تمام نا تمام من! داستانهای محمدرضا |
|
RSS
|